خرید بک لینک
همای اوج سعادت به دام ما افتداگر تو را گذری بر مقام ما افتدحباب وار براندازم از نشاط کلاهاگر ز روی تو عکسی به جام ما افتدشبی که ماه مراد از افق شود طالعبود که پرتو نوری به بام ما افتدبه بارگاه تو چون باد را نباشد بارکی اتفاق مجال سلام ما افتدچو جان فدای لبش شد خیال میبستمکه قطرهای ز زلالش به کام ما افتدخیال زلف تو گفتا که جان وسیله مسازکز این شکار فراوان به دام ما افتدبه ناامیدی از این در مرو بزن فالیبود که قرعه دولت به نام ما افتدز خاک کوی تو هر گه که دم زند حافظنسیم گلشن جان در مشام ما افتد + نوشته شده در  ۱۴۰۰/۰۷/۱۹ &nbsp توسط وحیدطلعت  | 

برچسب: نویسنده: کامران اکبری‌نژاد تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1400 ساعت: 3:44

غبار و خستگیِ راه بر تن آمده بودسحر دوباره به خوابِ ترِ من آمده بودشبِ گذشته پس از چند سال بی آبیبه خوابِ دهکده ابری سترون آمده بودپریّ خاطره های غرورسالی کوهفرشته بود و به شکل یکی زن آمده بودپریدم از قفس خوابهای نقره ای اشکه ماه خلوتی ام روز روشن آمده بودبه جستجوی قطاری اسیر در دل کوهگذشته از هیجان، راه آهن آمده بودلباس خز به تنش بود و زندگی به برشپریّ مه شده با شال گردن آمده بودبه خوابهای زمستانی ام مرا می برداگرچه سمت دی از سوی بهمن آمده بودگرفت دست مرا گفت: زندگی این استنه وهم بود، نه رویا، که قطعا آمده بوددرود گفتم و بدرود گفت محض وداعمسافر دل من محض رفتن آمده بودقم1390/10/7  + نوشته شده در  ۱۴۰۰/۰۹/۲۹ &nbsp توسط وحیدطلعت  | 

برچسب: نویسنده: کامران اکبری‌نژاد تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1400 ساعت: 3:44

صفحه بندی